تبلیغات
آرام دل

آرام دل

خدای من.همزمان با رشد گیاه محبتت در باغچه دلم هرچه هرزه گیاه محبت دیگران است را بسوزان

بدون شرح

با دیگران زندگی کن

برای دیگران زندگی نکن

که خداون تو را طفیلی هیچ کس نیافرید



  • نظرات() 
  • صلاح من در دستان تو....فقط تو...

    اصلش مگر میشود قول را شکست؟ نه می شود؟ قول  و قول دادن را هم که بگذاریم کنار رفاقت را چه؟ تنها رفیقت را میخواهی چه بکنی؟ میخواهی بگویی دوست مهربان ببخش مرا که مجبورم کاری بکنم که تو نمی پسندی... و تو ای دوست از آن جایی که میدانی دوستانclose ، کلوز دیگر چه صیغه ایست اصلا؟ دوستان sooooo close نفس می کشند برای هم... نگاه می کنند به عشق هم.... زندگی می کنند به امید هم....و باز خطاب به نو عرض میکنم دوست عزیز... از آن جایی که تو نزدیک ترین دوست منی ولی من نمیدانم که من هم نزدیکترین دوست تو هستم یا نه( چه جمله مضحکی... تحقیقا نیستم....)،any way، من تصمیم گرفتم که مطابق میل تو عمل کنم ( و چه اعتماد به نفسی هستم من،انگار نمیداند که چه شد که اینجور شد که من مجبور شدم اینکار را بکنم ، بعد یک جوری وا میترکانم این حروف را که انگار ....). اصلا نمیفهمم این رفاقت را....این رض.ا ام.یر خان.ی را می شناسی که؟ همان که( من او) را از جان به قلم کشانده و ما را شیفته نگارش خود کرده... هم او، خودش جای به جای کتابش نوشته بود که :

    رفاقت گودی و غیر گودی بر نمیدارد

    (معنی گود را نمی نویسم....اصلش به من چه دخلی دارد که تو آن رمان به این پر محتوایی را نخوانده ای؟ نام کتاب را که گفتم... اگر دلت تنگ شده بود برای داشتن یک دوست واقعا دوست برو و دلت را بگذار پیش علی... علی فتاح.... همان که پدر بزرگش روزی به او گفته بود رفاقت گودی و غیر گودی بر نمیدارد .... همان که کریم را گذاشته بود توی دلش و عین این دوست های تازه به دوران رسیده بت های زندگی اش را ترجیح نمیداد به از دست دادن 1 دوست باصفا)

    حالا ما چه کنیم؟ چه کنیم که رفیق علی مانند نداریم... چه کنیم که علی منشی هستیم که کریمی از جنس آدم کنار خود نمی یابیم؟

    چه کنیم که از دست تو نمی توانیم فرار کنیم؟ با غیر از تو نمیتوانیم درد دل کنیم؟ جز تو رفیق همراهی سراغ نداریم؟

    اصلا چه کنیم که تو 1 دوست عین خودت سر راه ما نرویاندی؟

    حالا که نکردی این همه کار را... به من دخلی پیدا نمی کند که تو بخواهی از اینکه من تو را دوست خود میخوانم ناراحت شوی... اصلا ناراحت می شوی؟

    اینجاست که شاعر میگوید:

    (راستی شعر مرا میخوانی؟

    کاشکی میخواندی)

    نه نمی شوی.... راستش را بگویم؟ آن بوی یاس را که علی از لب های باز شده مهتاب استشمام میکرد را من هر روز استشمام میکنم... میگویی از کجا؟چطور؟

    از تو دیگر بعید است...تو چرا میپرسی؟ این جمله را در خانه برادرم خواندم که:

    خدایا... اگر من بنده تو نیستم ، ولی تو که مولای من هستی....

    حالا دست شما درد نکند تنها رفیقم... تنها دوستم... تنها کس بی کسی هایم...حالا تو هم میپرسی این بوی یاس را چطور حس میکنم؟شاید بنده تو نباشم... شاید لیاقت دوستی تو فزون از شایستگی من باشد ولی عطر حضور تو را که نمی شود انکار کرد.... بگویم تو را حس نمیکنم؟ که اگر نبودی..... که اگر نبودی.....

    نویسنده میگوید:میخواستی چیز دیگری بنویسی

    طبیبک یا همان نیمه احساس نویسنده می گوید:میخواستم... اما بحث شیرین تر شد...بحث بحث رفاقت است... خرابش نکن...بگذار هیچ آداب و ترتیبی نجویم و بخوانمش ... که دل را برده... که .... که ... که زندگی اوست... زندگیم اوست....

    و کسی از بین این برگه های مجازی داد می زند که:

    آاااااای ،برای که مینویسی؟ گردخورده تر میخواهی کنی این نوشته هایت را؟

    و من .... و من هیچ نمیگویم....

    صلاح من در دستان تو... تو بهترین دوستم.... فقط تو....

     

    خاطره نوشت:

    یادمه اونوقتا که کوچولو تر بودم  مامان بزرگ و بابا بزرگم  طبقه پایین زندگی میکردن ،اونوقت من هر موقع قهر میکردم یا هر موقع مامانم دعوام میکرد میرفتم پایین و تا دو سه روز خونمون پیدا نمیشد. هرچی هم که لازم داشتم میگفتم آبجیم از پنجره حیاط خلوت برام بندازه پایین یا برام بیاره خودش...کلا چون بچه آخر خونواده بودم(و هستم:))زیاد پیش میومد که قهر کنم یا کار بد کنم که منو دعوا کنن برا همین معمولا در هفته شاید 2 روز خونه خودمون بودم

    حالا امروز این برادر زاده ما یه کار بدی کرد که مامانش دعواش کرد، از صبح خونه ماست،ناراحت که نیست هیچی به قول خودش کلی کیف هم میکنه.الان رفته بود حموم ،بعد نیم ساعت بنده رو احضار فرمودن که برم درشون بیارمو خشکشون کنم . وقتی پامو گذاشتم تو حموم دمپایی که هیچی ، پام تا مچ رفت تو آب.آقا درپوشو بر نداشته بود...بهش میگم گه مامانی ببینه الان عصبانی میشه، بدو بیا بیرون....میگه الان شنا میکنم میام

    اینم عکس این شازده بعد از حموم:



  • نظرات() 
  • زنده ام به یاد تو

    حس بدیه وقتی چند بار مینویسی و دوباره دستتو میذازی رو دکمه delete
    خیلی بده آدم یه روزی به این نتیجه برسه که باید خودش باشه و خودش....
    خیلی بده که آدم در حالی که کلی آدم خوب و بابا و مامان خوب داره باز سعی کنه که به تنهایی مشکلاتشو حل کنه...
    آخه میدونی چیه؟ این دختری که الان داره سعی میکنه حرف دلشو 1 جوری بگه که نه سیخ بسوزه نه کباب دیگه داره بزرگ میشه... یعنی درواقع 21 سال و چند ماه دیگه زمان کمی نیست.
    باید سعی کنم که اشتباهاتمو خودم درست کنم.... هرچند بعضی وقتا فکر میکنم که خیلییییییی چیزاست که هنوز از بابا جونم یاد نگرفتم ولی خب امیدوارم که بتونم به خوبی اون عمل کنم.
    گاهی وقتا که دلم خیلی تنگ میشه .... گاهی وقتا که خیلی غصه دارم ... دنبال یکی میگردم که بهم گوش کنه ولی بعد از اینکه حرفام تموم شد نگه نمیدونم هر چور خودت صلاح میدونی رفتار کن....دلم میخواد یکی باشه که راهو بهم نشون بده....
    ولی خداجون... تو این دنیای زشت که خیلی قشنگه انگار همه فکر میکنن که خودشون بهترین فکر و عملکرد رو دارن و اتفاقا بیشترشون انگار کینه ای هستن. وقتی یکی باشه که برای فکر بقیه احترام بذاره و خوش قلب باشه و از اشتباهات دیگران بگذره و حتی از یادشون ببره همه فکر میکنن که یا طرف هیچی بارش نیست یا احمقه.
    زندگی تو این دنیای قشنگ فقط 1 چیز میخواد. اونم خدا...
    خدا جون... فقط تویی که باعث میشی زشتی ها زو تحمل کنم....
    چی میشد همه عین خدا بودن؟ میدونی چیه؟ آدم وقتی 1 اشتباهی میکنه خدا با سکوتش و با محبت کردن بیشترش آدمو انقدر شرمنده میکنه که اون اشتباه دیگه تکرار نمیشه.... اما اینجا....تو این دنیای قشنگ مردم یه جور دیگن....وقتی ناراحتی به حرفات گوش نمیدن اگرم وادارشون کنی که گوش بدن 1 تیکه از حرفتو میگیرنو داد و بیداد میکنن ... جوری که انگار هیچ اشتباهی تا بحال نداشتن....بعدش تازه شروع میشه.... کینه میکنن... هر جا میشینن میگن 1 همچین اتفاقی افتاده...
    من این دنیای فانی را نمیخواهم نمیخواهم.....
    خدایا... به هرکس هرچیزی از مال دنیا اگر دادی جنبه و ظرفیت اون رو هم بهش عنایت کن...
    حداقل به من کمک کن که انقدر نامهربون نباشم.
    میبینی؟ اگرم اشتیاهی کنم و ناراحتت کنم باز درد دلمو فقط به تو میتونم بگم... خودت میدونی چی تو دلمه . کمکم کن.
    زندگی میکنم فقط بخاطر اینکه خدا هوامو داره و هر جا کم آوردم بهم کمک میکنه... زندگی نمیکنم که از بقیه کمک بگیرم... اگه لازم باشه از بقیه کمکی بگیرم از خدا میخوام که کمکم کنه از 1 آدم خوب کمک بگیرم.




    رهبر انقلاب: در راه ‍پیشرفت توقف ممنوع است.



  • نظرات() 
  • a terrible course

    کورس قلب که تموم شد تازه فهمیدم که چقدر آسون و قشنگ بوده و چقدر دلم براش تنگ میشه این روزا.....

    کورس کلیه وحشتناک ترین دوره بود برام. نه تنها تو این چند سالی که یونی میرم ،بات آلسو در کل زندگیم.....

    فردا هم امتحانش رو داریم و من فقط دارم سعی میکنم که استرسمو کنترل کنم.....

    این چتد خط رو هم نوشتم که بگم به روزم

    آرامش کجایی.....



  • نظرات() 
  • دل مشغولی های من

    چند وقتی هست که وارد دوره فیزیوپات شدم اما انگار چند ساله...ازبس مجبوریم این درس های بسی شیرین رو با سرعت بخونیم و خلاصه کنیم ،تلخی گیج شدن بعد از درس خوندن نمیذاره از شیرینی درسا لذتی ببریم.

    تازه بعد از اینکه 1 دور کتابو خوندی و مطلب دستت اومد میای خلاصش کنی که برای خلاصه کردن باید 1 دور دیگه بخونی ووقتی هم خلاصه کردنت تموم میشه کلی مطلبه که قاطی پاتی تو ذهنته و برای جمع بندیشون میخوای دوباره مرور کنی که میبینی بله ه ه ه... اینجانب فقط تو این مدت پاتو قلب خوندم درحای که پاتو عروق درس داده شده و از هاریسون هم چیزی نخوندم....این میشه که هی برگه ها رو میشمری تا شاید کم بشن و وقتی دیگه مغزت میپکه مجبوری بیای نت از خوشبختی هات بنویسیاونم کی؟ ساعت 1 بامداد

    اینجاست که وقتی یکی در جواب لطفی که براش کردی دعا میکنه که: ایشاا...عروسیت....

    آدم میخواد گررر بگیرهکه آخه آدم حسابی من هنوز درگیری ذهنیم اینه که چجوری برنامه ریزی کنم که بیشتر بتونم بخونم بعد تو 1 دعایی برام میکنی که من دیگه اصلا نتونم طرف کتاب هم برم؟

    واقعا این خانمای متاهل چجوری درس میخونن؟ ما که در حالت عادی دست به سیاه سفید هم نمیزنیم باز به خیلی کارا نمیرسیم....

    حالا همه اینا به کنار.... وقتی میری یونی و با دوستان بحث علمی میکنی میبینی که هر چی دیشب خوندی خیلی زیرپوستی باهم میکس شدن و تو فقط میدونی که 1 همچین چیزی خوندی ولی حالا کجا بود دیگه الله اعلم.

    خدایا به همه توفیق مفید درس خواندن را بفرمااااا

    و البته 1 حافظه ای هم مرحمت کن که به این زودیا این مطالب پاک نشن

    بریم ببینیم پاتو قلب رو میتونیم تموم کنیم یا نه...



  • نظرات() 


    • کل صفحات:6  
    • 1
    • 2
    • 3
    • 4
    • 5
    • 6
    •   

    +طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم
    بسی مرده گرفتیم درو روح دمیدیم

    +سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
    چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

    در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
    چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

    لب باز نکردم به خروشی و فغانی
    من محرم راز دل طوفانی خویشم

    1 چند پشیمان شدم از رندی و مستی
    عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم...


    +اللهم عجل لولیک الفرج...




    طبیبک


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :