آورده اند که زهرا نامی در خانه والد خویش به عیش و نوش و گذران زندگی مشغول بود...
روزها از پی هم همی میگذشتندی و وی احساس تنهایی و غم نهانی در خویش میافت...
و چه غرها که به جان خود نمیزدی که چرا بچه آخر شدندی...و چرا همیشه در خانه تنها بودندی
1 جمعه ای که امروز باشد کلی دل آزرده شده بود از دست شخصی و همی گریه کنان زنگ بزد به مادر در بلد غریب که ای مادر... کجایی که ببینی چه مرارت هاست که این تک دخترت در نبود شما میکشد و حتی بدبخت ترین دختران هم از ما خوشبخت ترند درین نبود شما...
و بگذریم دیگر...
دل مادر همی خون شود از گریه فرزند و مادر بگفتی که اگر گواهینامه داشتمی همین ساعت خود را به تو میرساندمی...
و ما باز همی گریه کردیم از دوری پدر و نبود مادر در کنارمان...
پس از چندی قطع کردیم آن تلفن کذایی را و همی یافتیم که ای خواهر... معده را بچسب که ساعت از 13 ظهر همی میگذرد و ما فقط چند دانه، های بای بالا انداخته ایم...
بر آن شدیم که به خلاقیتمان دست آویز شویم و غذایی نو بیافرینیم...و همین که این فکر در اندرونی ذهنمان شکل گرفت همی بر خود لرزیدیم که ای پروردگارا...ما را حفظ کن از شر خود...که ما همی سلامتی خود را آرزومندیم...
اماااا
گرسنگی پشت ما را بر ابتکاراتمان خم کرد و ما سجده کنان آواز سر دادیم که:
ایول به ولت زهرا... ما غذا میخوایم زهرا....

همگی با هم:
ایول به ولت....

و ما دست بالا زدیم و غذا همی پختیم و چه خوشمزه و خوشرنگ غذایی شد...
پس از فرو دادن دریافتیم که ای خواهر....
عنان از کف بداده ایم و مادر را ناراحت بساخته ایم
....روان شدیم به پای تلفن و خنده کنان با مادر گرام سخن بگفتیم که ای مادر... باکی نیست بر ما... ما همی شادمانیم...از شدت گرسنگی همی هزیان بافته بودیم....
و مادر انکار کردندی که نه....
مادر به فدایت تو ناراحتی... من فردا رهسپار تهران میشوم...
از ما اصرار و از او انکار...
در نتیجه بر آن شدیم که بگوییم ما تصمیم سفر به دیار شما را داریم این هفته و تا جمعه نیز قصد استقامت داریم...
و مادر را راضی کردیم و خشنود...
کارتون شکرستان شروع بشد و حکایتی گفت که بسی نزدیک بود به حکایت ما....
بی دردی بد دردیست...
پادشاهانه زندگی کردن بد غمی می آورد...
و کسی که غم دارد همی نمیفهمد که ما اصلا از چه غمگینیم؟؟؟
کمی که فکر کردیم دیدیم...در1 خانه  به تنهایی زیست میکنیم... دیگران تنها 1 اتاق جدا دارند... حال که کل خانه شب و روز در اختیار ماست ناشکری چرا؟درست است که دوری خانواده مارا رنجور میکند ولی خب با حرفه ای که ما انتخاب کردیم دیگر باید عادت کنیم به این تنهایی...و چه جای شکایت است؟
پول درون جیبمان هم هر وقت که کم میشود جیب پدر هست...
درس هم که مورد علاقه و به کام ماست...
1 خواهر داریم لطیف تر از 1 برگ گل رز....
برادرانمان مثل شیر پشت سرمان هستند...و برادر کوچک که چون ماهیست که از آسمان زندگیمان کم نمیشود....جان میدهد برایمان...ما هم میمیریم برایش...
خانم های برادرمان که همه پایه ی تفریح و مهربان هستند و دلسوز...
حالا فقط کمی تنهاییم دیگر...آن چند مورد ناراحتی را هم که هر از گاهی پیش میاید نادیده بگیریم(البته ما همیشه بعد از 2 ساعت ناراحتی کردن تمام ناخوشی هایمان را فراموش میکنیم)
دیگر ته اش چیزی نمیماند جز خوشبختی...
و این درد سلطانی چه درد بی درمانیست...
و چه ناشکر مردمانی هستیم ما خدایا...

مفتخریم به درست کردن همزمان عدسی،ماکارانی و قیمه.
امید داریم که مقبولمان افتد...



روانه میشویم به جانب والدین گرامی...
تا شنبه هم کلاس نداریم صفا سیتیه دیگه