شما رو نمیدونما اما من هر موقع برف میاد هی دوست دارم بیخودی راه برم توی هوای سرررررد و هیییی اطرافو نگاه کنم.

و هر موقع برف رو زمین میشینه این حس چند برابر میشه...

با اینکه فصل زمستونو دوست ندارمو عاشق فصل بهارم ولی با دیدن برف و قدم زدن تو هوای برفی مخصوصا اگه شب باشه کلللللیییی ذوق میکنم.

میدونین چیه؟ تو این هوا آدم اصلا میره تو خودش ... فکر میکنه... به گذشته ،به آینده، به حال، به آرزوها، به تجربه های تلخ و شیرین،به چیزایی که داری براشون تلاش میکنی و ....

اما تنها چیزی که آدم یادش نمیاد غم و غصه هاشه....البته منظورم خاطره های غصه دار نیستا...آدم 1 موقعی 1 خاطره غصه دار یادش میاد ولی ازش به عنوان 1 درس عبرت استفاده میکنه و دیگه ناراحت نمیشه ولی 1 وقتایی کلا حرفای ناراحت کننده دیگران یاد آدم میاد و غم و غصه عالمه که خودنمایی میکنه....

نمیدونم چرا احساس میکنم خیلی خوشبختم؟ اصلا خوشبختی همینه ؟ اصلا تعریف خاصی داره؟

هر وقت به گذشته نگاه میکنم اول خاطراتی یادم میاد که توشون 1 اشتباهی کردم ولی 1 دقیقه بعدش به این فکر میکنم که اگه اون موقع اون اشتباهو نمیکردم بقیه هر چی هم بهم میگفتن گوش نمیکردم... چون کلا آدمیم که توی بعضی مسائل به تجربه خودم بیشتر اعتماد میکنم.ولی خب همه اشتباها هم که اشتباه نیستن... یعنی اونقدر ریزن که فقط خود آدم متوجه شون میشه و در واقع آدم 1 جورایی عذاب وجدان میگیره.

اصلا مگه زندگی بدون اشتباه میشه؟نمیشه... اصلا اگه اشتباه نکنیم که دیگه آدم نیستیم... و اون چیزی که ارزش داره پشیمونیه که بعد هر اشتباهی باعث میشه که دیگه اون کارو تکرار نکنی.

گاهی وقتا... اون اولا که یونی قبول شده بودم فکر میکردم که چی میشد یکم بیشتر میخوندمو 1 رتبه تک رقمی میاوردم؟

ولی الان که نگاه میکنم میبینم که اون موقع ازین بیشتر نمیتونستم بخونم... حتی اگه تمام موقعیت هم جور بود نمیخوندم... پس دیگه افسوسی در کار نیست...

کلا بسی از زندگیم راضیم... موندم بعضی از آدما چرا هی میزنن تو سر خودشون که آخ چرا اینو نداریم چرا اونو نخریدیم؟ مگه آدم باید همه چیزو داشته باشه تا خوشبخت باشه؟ یا آدمایی که هی الکی به خودشون استرس وارد میکنن... مثلا امتحان ایمونویی که دادیم واقعا بعضی از سوالاش چرت بود و با اینکه سوال سخت اصلا نداشت بچه ها غلطای مسخره ای داشتن که اصلا به میزان علم دانشجو بستگی نداشت...خب امتحان اینجوری بود دیگه... حالا میریم با استاد صحبت میکنیم.. اگه قبول کرد که سوالاشون بیخود بوده که کرد... اگه نه که دیگه کاری نمیشه کرد... چرا هی بعضیا استرس به خودشون وارد میکنن که وای... این امتحان به این آسونی بود پس امتحانای سختمونو چکار کنیم؟؟؟حالا نه 1 با نه  2 بار... هی انرزی منفی میدن....

الان خودم شک کردم... چرا من احساس میکنم انقدر خوشبختم؟

+خوشبختی یعنی وقتی مامانت میره جگر گوسفند میخره که کباب کنه ، دختر دانشجوی پزشکی با دیدن جگر انگار که سوسک دیده باشه بگه: ماماااااااااااااااان ... بذار بذار من میام میپزم... اون پره انگله...اگه بدونی استادمون چه عکسایی از این بیماریها که با خوردن جگر نپخته به آدم منتقل میشه نشونمون داده.... بذار خودم بیام بپزم... تو جگر و آبدار دوست داری خوب نمیپزی...و وقتی جگر رو میذاری تو مایکروفر و 20 مین 2 سیخ جیگرو میپزی و میاریش بیرون... میبینی که به به...کلا چیزی به عنوان جگر وجود نداره... و وقتی مامانت گند عطیمی رو که زدی میبینه خوشبختی کامل میشه... و اینجاست که برای اینکه زیر بار سنگین این خوشبختی له نشی باید سریع از جلوی چشم مامانت دور بشی