چند دقیقه پیش داشتم با دختر داییم که دوم انسانی میخونه صحبت میکردم.

نمیدونم چرا من انقدر باهاش فرق دارم؟یا شاید یادم رفته؟شایدم خودم اینجوری بودم ولی هر چی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد.

مثلا من یادمه کلاس اول با ذوق و شوق مشقامو همون وقتی که از مدرسه میومدم مینوشتم ولی در عوض کم کم که گذشت به جایی رسید که کلاس پنجم 2 ساعت قبل از امتحان ریاضی با زور خواهرم میشستم سر درس.تازه 20 هم میشدم.حالا که دارم فکر میکنم میبینم نمیدونم امتحانای اون موقع خیلی آسون بوده یا من خیلی باهوش بودم؟

یا مثلا یادمه تو راهنمایی فقط شبای امتحان درس میخوندم واصلا چیزی به اسم درس خوندن طی ترم برام معنی نداشت ولی الان بچه ها 1 قسمت از روزشونو میذارن که درسای فرداشونو که تازه معلما نمیخوان ازشون بپرسن بخونن.واقعا درسا انقدر سخت شده؟

یا مثلا من یادمه اول دبیرستان میخواستم برم انسانی که در آینده عربی بخونم تو دانشگاه ولی موقع انتخاب رشته توی برگه نوشتم تجربی.تازه وقتی هم که رفتم تجربی تا تابستون سوم دبیرستان تصمیمم این بود که دانشگاه نرم اصلا ولی نمیدونم با این وجود چرا همیشه سعی میکردم نمره هام خوب باشن؟

بعد یادمه که 1 روز اومدم خونه زنگ زدم به اون یکی دختر داییم که برا کنکور میخوند بهش گفتم برای پزشکی چه درسایی مهمه و ....که 1 هو دیدم چشای بابام برق میزنه و فهمیدم که دوست داره دخمل کوچولوش پزشکی بخونه و منم گفتم خب حالا که من بچه آخرم و دیگه کسی نیست که بابامو به آرزوش برسونه بذار من پزشکی بخونم.و بعد پزشکی قبول شدم.

ولی الان اصلا اینجوری نیست. وقتی بچه تر بودم یادمه تو زمان حال زندگی میکردم و 1 هویی تصمیمام عوض میشد ولی الان بچه ها حداقل 1 چشم انداز 2000 ساله دارن برای خودشون وکلی استرس که اگه دانشگاه قبول نشم چی مییییییشههه.

من چند وقته تو 1 کتابخونه میرم که بچه های کنکوری زیادن اونجا و بعضیاشون میان باهام حرف میزنم و وقتی ازشون میپرسم که چندمی مثلا میگن اول دبیرستان. اونوقت من اینجوری میشم:

یا مثلا ازم میپرسن که خیلی برای کنکور خوندی؟ ووقتی من میگم که ماه آخر روزی 4 یا 5 ساعت میخوندم فکر میکنن دروغ میگم و تازه این قسمتشو نمیگم که هفته آخر فقط خوابیدم وگرنه دیگه جواب سلامم رو هم نمیدن.

توی وبلاگ دوست جونم خوندم که :

چرا همش باید به فکر آینده و در استرس اون باشیم و در حسرت اشتباهاتی که میتونستیم در گذشته انجام ندیم؟

آره ... خیلی وقتا آدم دلش از اشتباهات آینده میگیره و گاهی وقتا آخر جاده ای که توش راه میریم حس کنجکاویمونو دو چندان میکنه ولی 1 چیزی هست که همیشه منو آروم میکنه و اون اینه که هر وقت به گذشته برمیگردم و از کارام ناراحت میشم به همون اندازه که ناراحت شدم ، به همون اندازه هم از خودم مطمئن میشم که کاری شبیه اونو انجام نمیدم . و هر وقت هم به آینده فکر میکنم و نگرانش میشم یاد چیزایی میفتم که بدون اینکه من تلاشی کرده باشم براشون حتی، به بهترین نحو برام پیش اومدن و من حضور خدا رو توی تمام اون لحظه ها حس کردم.

همه این چیزا با هم باعث میشه که من همیشه شاد باشم ووقتی ناراحتم همه بهم بگن که چی شده باز؟ تو که همیشه خندونی؟

همه اینا باعث میشه که من درسمو با عشق بخونم حتی بعد از 1 امتحان سخت مثل حشره شناسی که نتیجش اون چیزی نشد که میخواستم.

آره بچه جون.زندگی همینه دیگه.زندگی یعنی رفتن.... زندگی یعنی رفتن و به جایی نرسیدن... زندگی اصلا ته ای نداره که ما بخوایم بهش برسیم. من نمیدونم این هدف که بقیه میگن اصلا یعنی چی؟ هدف یعنی محدودیت تعیین کردن برای خودت....خب وقتی به هدفت رسیدی بعد چی میشه؟ خب رسیدی دیگه... همین؟تموم میشه؟نه.... دوباره 1 هدف دیگه... دوباره... دوباره....

دیدین تو سوره حمد به خدا میگیم خدایا ما رو به راه راست هدایت کن؟؟؟

چرا تو این سوره نیومده خدایا مارو به هدف خوب برسون؟

اصلا مگه از پیامبر بالاتر هم داریم؟ خود پیامبر هم هنوزم که هنوزه با اینکه بالاترین درجه کمال رو داره ولی هنوز به خدا نرسیده... اصلا خودتون 1 ذره فکر کنید... اگه پیامبر بتونه به خدا که آفریننده تموم این خوبی هاست برسه بعدش چی میشه؟؟؟؟اصلا چیز قشنگی نمیشه....

هدف باید چیزی باشه که ته نداشته باشه.... منظورم اینه که آهای آدما... همین لحظه ای که توش هستیم هدفه... هدف اینه که تو این لحظه چطوری باشیم....

خوبه که سعی کنیم تو تمام لحظه ها خوب باشیم ولی یه استرسایی هم هست. گاهی ناراحت مشیم....

خب همینا باعث میشه که لحظه هامون قشنگ شه دیگه...

نمیدونم چرا ولی من عاشق دوره های امتحان دانشگاهم.... یا عاشق اون وقتایی که کلی کار رو سرمه....

عاشق اونوقتاییم که هی تکرار میکنم اینترلوکین 4 تی هلپر 2 ایجاد میکنه و 2 دقیقه بعد یادم میره....

نمیدونم متوجه منظورم شدی خواننده عزیز یا نه؟

عاشق چیزایی ام که بهم اثبات میکنه هنوزم میشه زندگی کرد... وقت هست...

بعدا نوشت: دیشب میون حرفامون خونه دایی تی وی داشت درباره قیمت سکه میگفت... 1 هو پسر دایی اینجناب(9ساله) نطق فرمودن که آبجی(به من میگه آبجی)من که زن نمیگیرم

من:جان؟

اون: اگه زن بگیرم بدبخت میشم به خدا... من که انقدر پول ندارم که خواستم طلاقش بدم مهریه اش رو بدم

من:حالا مگه آدم ازدواج میکنه برای اینکه زنشو طلاق بده؟؟/؟؟

اون:حالا اومدیمو حرفامون رو هم نخوابید خواستم طلاقش بدم، اونوقت چیکار کنم؟

یعنی به این میگن فرهنگ سازی.... بچه از همین الان میدونه که مهریه بالا ممکنه دردسر ساز بشه ... فقط آقایون صدا و س ی.ما لطف کردن یه جوری رو این موضوع کار کردن که بچه کلا آخر ازدواجو طلاق میدونه....

خدا همه رو شفا بده....الهی آمین