اصلش مگر میشود قول را شکست؟ نه می شود؟ قول  و قول دادن را هم که بگذاریم کنار رفاقت را چه؟ تنها رفیقت را میخواهی چه بکنی؟ میخواهی بگویی دوست مهربان ببخش مرا که مجبورم کاری بکنم که تو نمی پسندی... و تو ای دوست از آن جایی که میدانی دوستانclose ، کلوز دیگر چه صیغه ایست اصلا؟ دوستان sooooo close نفس می کشند برای هم... نگاه می کنند به عشق هم.... زندگی می کنند به امید هم....و باز خطاب به نو عرض میکنم دوست عزیز... از آن جایی که تو نزدیک ترین دوست منی ولی من نمیدانم که من هم نزدیکترین دوست تو هستم یا نه( چه جمله مضحکی... تحقیقا نیستم....)،any way، من تصمیم گرفتم که مطابق میل تو عمل کنم ( و چه اعتماد به نفسی هستم من،انگار نمیداند که چه شد که اینجور شد که من مجبور شدم اینکار را بکنم ، بعد یک جوری وا میترکانم این حروف را که انگار ....). اصلا نمیفهمم این رفاقت را....این رض.ا ام.یر خان.ی را می شناسی که؟ همان که( من او) را از جان به قلم کشانده و ما را شیفته نگارش خود کرده... هم او، خودش جای به جای کتابش نوشته بود که :

رفاقت گودی و غیر گودی بر نمیدارد

(معنی گود را نمی نویسم....اصلش به من چه دخلی دارد که تو آن رمان به این پر محتوایی را نخوانده ای؟ نام کتاب را که گفتم... اگر دلت تنگ شده بود برای داشتن یک دوست واقعا دوست برو و دلت را بگذار پیش علی... علی فتاح.... همان که پدر بزرگش روزی به او گفته بود رفاقت گودی و غیر گودی بر نمیدارد .... همان که کریم را گذاشته بود توی دلش و عین این دوست های تازه به دوران رسیده بت های زندگی اش را ترجیح نمیداد به از دست دادن 1 دوست باصفا)

حالا ما چه کنیم؟ چه کنیم که رفیق علی مانند نداریم... چه کنیم که علی منشی هستیم که کریمی از جنس آدم کنار خود نمی یابیم؟

چه کنیم که از دست تو نمی توانیم فرار کنیم؟ با غیر از تو نمیتوانیم درد دل کنیم؟ جز تو رفیق همراهی سراغ نداریم؟

اصلا چه کنیم که تو 1 دوست عین خودت سر راه ما نرویاندی؟

حالا که نکردی این همه کار را... به من دخلی پیدا نمی کند که تو بخواهی از اینکه من تو را دوست خود میخوانم ناراحت شوی... اصلا ناراحت می شوی؟

اینجاست که شاعر میگوید:

(راستی شعر مرا میخوانی؟

کاشکی میخواندی)

نه نمی شوی.... راستش را بگویم؟ آن بوی یاس را که علی از لب های باز شده مهتاب استشمام میکرد را من هر روز استشمام میکنم... میگویی از کجا؟چطور؟

از تو دیگر بعید است...تو چرا میپرسی؟ این جمله را در خانه برادرم خواندم که:

خدایا... اگر من بنده تو نیستم ، ولی تو که مولای من هستی....

حالا دست شما درد نکند تنها رفیقم... تنها دوستم... تنها کس بی کسی هایم...حالا تو هم میپرسی این بوی یاس را چطور حس میکنم؟شاید بنده تو نباشم... شاید لیاقت دوستی تو فزون از شایستگی من باشد ولی عطر حضور تو را که نمی شود انکار کرد.... بگویم تو را حس نمیکنم؟ که اگر نبودی..... که اگر نبودی.....

نویسنده میگوید:میخواستی چیز دیگری بنویسی

طبیبک یا همان نیمه احساس نویسنده می گوید:میخواستم... اما بحث شیرین تر شد...بحث بحث رفاقت است... خرابش نکن...بگذار هیچ آداب و ترتیبی نجویم و بخوانمش ... که دل را برده... که .... که ... که زندگی اوست... زندگیم اوست....

و کسی از بین این برگه های مجازی داد می زند که:

آاااااای ،برای که مینویسی؟ گردخورده تر میخواهی کنی این نوشته هایت را؟

و من .... و من هیچ نمیگویم....

صلاح من در دستان تو... تو بهترین دوستم.... فقط تو....

 

خاطره نوشت:

یادمه اونوقتا که کوچولو تر بودم  مامان بزرگ و بابا بزرگم  طبقه پایین زندگی میکردن ،اونوقت من هر موقع قهر میکردم یا هر موقع مامانم دعوام میکرد میرفتم پایین و تا دو سه روز خونمون پیدا نمیشد. هرچی هم که لازم داشتم میگفتم آبجیم از پنجره حیاط خلوت برام بندازه پایین یا برام بیاره خودش...کلا چون بچه آخر خونواده بودم(و هستم:))زیاد پیش میومد که قهر کنم یا کار بد کنم که منو دعوا کنن برا همین معمولا در هفته شاید 2 روز خونه خودمون بودم

حالا امروز این برادر زاده ما یه کار بدی کرد که مامانش دعواش کرد، از صبح خونه ماست،ناراحت که نیست هیچی به قول خودش کلی کیف هم میکنه.الان رفته بود حموم ،بعد نیم ساعت بنده رو احضار فرمودن که برم درشون بیارمو خشکشون کنم . وقتی پامو گذاشتم تو حموم دمپایی که هیچی ، پام تا مچ رفت تو آب.آقا درپوشو بر نداشته بود...بهش میگم گه مامانی ببینه الان عصبانی میشه، بدو بیا بیرون....میگه الان شنا میکنم میام

اینم عکس این شازده بعد از حموم: