اینجا که بودی آسمان رنگ دیگری داشت...

اینجا که بودی میدیدمت...

بارها زیبایی تو را ستایش میکردم...

بارها میگفتم خدای من ممنونم....

بارها میگفتم این افسون تنهایی من بر باد رفت...

می خواستم تو پیشم باشی و من در آغوش تو اوج گیرم...در آغوش تو جسمم را بگذارم و بروم و درکنار تو بیگانه شون ازین دنیا...دست در دستان خدا بگذارم و روحم را عروج دهم...کنار تو بمیرم...

میدانی؟

میدانی که چقدر دوستت دارم؟

میدانی که تمام زندگیم را میدهم که فقط تو در کنارم باشی؟

میدانی فقط درین چند روز است که احساس میکنم هستم؟

نه نمیدانی...

تو چمیدانی حسرت دست گیر شدن از عشقت چیست؟

تو چه میدانی امتداد نگاه های من وقتی تو میروی  به کجا ختم میشود؟

تو چه میدانی عمری نبودن و چند روز بودن چه لذتی دارد...

تو چه میدانی شب را به یاد تو بیدار شدن چه لذتی دارد؟

اصلا مگر باید بدانی؟؟

نه...

اصلا مگر باید بگویم؟؟

بله...

شاید حکایت از من اصرار و از تو انکار باشد...

اما نه

از تو انکاری نیست...

تو فقط چون خودت هستی مرا نمیبینی...

نشانه این حقیقت از تلخی اش پیداست

هیچ کس خودش نیست

کسی که خودش باشد خود به خود خوب است...

دیگر نیازی نیست در جستجوی دیگران باشی که تازه سعی کنی با آنها بهتر باشی...

میدانی...

عمری تنهایی را به دوش کشیدم...

میدانی چند روز نفس دوانده ام درین دنیای قشنگ؟

میدانی؟؟

بگذار کمی حساب و کتاب کنم...

عجله نکن...

شاید این علم از سر خیال اشتباهی حساب کند...

20 سال . 10 ماه و دقیقا 10 روز سن دارم...

ساعت ها را نمیدانم...

سخت است شمردنشان...

نمی خواهم به ساعت برسم ... به دقیقه... وای ... ثانیه....

فکرش را بکن...

همین چند دقیقه پیش بود که ثانیه های رفتنت را میشمردم اما...


رفتی؟؟

طات نیاوردی خوشحالی ام را ببینی؟؟؟

یا شاید من لیاقت تو را نداشتم...

نه

نداشتم...

 

پدرم امروز با خنده گفت:

قدرم را بدان

من مبارکم...

 

راست میگفت...

مبارک است...

کمتر انسانیست که میتواند مبارک باشد...

اما خود او هم تبرکش را از تو گرفته بود...

آه خدایا....

تازه عادت کرده بودیم تا اذان بیدار بمانیم...

بر روی سجاده پهن شده بنشینیم... با آن شال آبی...

و چادر سفید که دانه های 3 تا 3تای آبی اش آدم را مست میکند...

بنشینیم و هی به در و دیوار نگاه کنیم و هی آرامش بگیریم...

چه میشد اگر کمی بیشتر میماندی؟؟

حال مرا نمیدانستی؟؟؟

دل شکسته بودنم را؟

غریب بودنم را؟دل تنگ بودنم را؟؟؟

آه...

هیچ کدامشان را نمیدانستی؟؟؟

اصلا مرا دیدی؟؟؟

من همان بچه گریان بودم ...

نگو که نمیشناسی...

همان که موهایش پریشان بود...

همان که پیرهن آبی ساتن داشت؟؟؟

حتی پارگی پیرهنم را یادت نیست ؟

جلوی پای خودت زمین خوردم...

تو مرا بلند کردی حتی...

 

دیدی؟ دیدی مرا یادت بود؟؟؟

آخر کسی را ندارم..

اگر توهم مرا یادت برود...نه...

بگو که مرا یادت نمیرود...

اگر برایت نامه مینویسم از سر دلتنگی نیست...از سر بی کسی نیست...

از تو میگویم چون در زمان با تو بودن زمان شکئفه شدن احساسم بود...

خدای من...

دلم خیلی پر است...بگذار برایش بگویم..بگذار بگویم که چه خوب آرامش میداد به من...

به من که سکوت زندگی ام را افواه بی قید به هم میزدند...

به من که یادم رفته بود اگر کسی نیست که درکم کند...اگر کسی نمیتواند بی کنایه صحبت کند مهم نیست...

دوستش دارم . میدانی چرا؟

چون تو را یاد من آورد...

دوست خوبی بود ولی رفتنی بود...

هیچ سالی انقدر دلم پیشش نمیماند...

اصلا دلی نمیدادم  بخواهد با خود ببردش...


حالا رفتی...

حتی منتظر نماندی تا من گوشه ای پیدا کنم و درد دل کنم...

نمیدانم چرا.. ولی خواستم اینجا بنویسم...

گفتم اینجا شاید چند دلداده دیگر با من همدردی کنند...

باز هم خیالم خام بود نه؟؟؟

فکر کردم که تو نوشته ام را نمیخوانی...


راستی...متن مرا میخوانی؟؟؟

چه تمنای محالی دارم...

کاشکی میخواندی...

کاشکی میخواندی..


تذکر نوشت: مخاطب خاص دارد کاملا ... دلم برای ماه رمضان تنگ شده بود

ماییم دیگر...دلتنگی مان هم به آدم ها نمیخورد...

صحیفه نوشت:

و مرا از دوستان خود ساز که دوستان تو از چیزی بیم ندارند و اندوهگین نگردند...

هیچ گناهی را مگذار مگر اینکه بیامرزی و اندوهی را رها مکن مگر آنرا برطرف کنی...

عیدتون عید باشه


جوابیه به مخاطب عزیز(11):

1)ممنونم که برام نظرتونو نوشتید... خیلی دقیق و جالب.

2)منم منظورم از عنوان این متن این نبود که مومن مثل حباب میمونه دوست عزیز...هم نظریم درین مورد.

3)شما رو نمیدونم اما گاهی وقتا 1 خلا بزرگ احساس میکنم...1 چیزی که باعث میشه اینجوری دل نوشته هام فقط برای دلم و خدا نباشه...شاید چون هنوز خیلی ضعیفم..

4)فقط کمی یادمون میره که خدا همیشه باهامون هست. اینه که میشه دلیل دلتنگی.