تازه امروز به 1 عدد نظریه جدید در مورد این وضعمون رسیدیم.
از همون وقتی که یونی قبول شدم هی میگم خدایا،پروردگارا،خداوند عزیز جان،مهربون پروردگار،عزیز دل دنیا...
بابا آخه بگو ببینم من چرا اینجوری شدم؟؟؟؟
از ما اصرار از خدا جون هم صبررررر...
حالا خودمون فکر میکنیم برای این ،این مدلی شدیم که فقط خودمونو عادت دادیم به 1 موضوع فکر کنیم.
مثلا: خدا نکنه 2 تا امتحان نزدیک هم داشته باشیم... 1 ذره ازین کتاب خوانده میشود...گوشه چشمی به اون کتاب میشود....این کتاب اون کتاب ... این . اون....
آخر سر فرجه تموم میشه هیچ کدومش هم انسان وار بلد نیستیم.
نمونه بارز مثلا: جمعه کلاس زبان داریم میخوایم مشقامونو انجام بدیم...اندام فوقانی رو هم میخوایم تموم کنیم...
کلاس راننگی هم میریم...
اصلا نمیدونم الان باید چیکار کنم...زبان بخونم؟؟؟درس خودمو بخونم؟؟؟یا آیین نامه بخونم و 1 ذره تصویر سازی ذهنی کنم که این بیچاره 100 بار نگه اول ترمز رو آروم فشار بده بعد کلاج بگیر... یا سر 4 راه...پیچ یا...دنده 2 رو به 1 برسون ...

نمیدونم چرا اینجوریم...یعنی الان که میرم کلاس رانندگی متوجه شدما... آخه مثلا به راست که میام نگاه کنم کمتر گاز میدم...دیگه چپو نگاه نمیکنم...و همزمان فرمون هم میچرخونم به راست

حالا نمیدونم با این مشکل چه کنم
شما نظری دارید؟؟؟
(البته منظورم فقط تو رانندگی نبود ها...هماهنگی درسها باهم و با کارای روزمره...منظورم هست)
جان زهرا راه حل های عملی ارائه بدید...1 در دنیا 100 در آخرت...

بعد نوشت: